طاهاطاها، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

طاها نفس مامان و بابا

طاها جون رفته باغ وحش

پسر گلم امروز برای اولین بار رفته باغ وحش   نمیدونی چقدر  خوشحال بودی و بهت خوش گذشت البته دیدن حیونارو زیاد دوست نداشتی همه تلاشتو میکردی که مارو ببری قسمت شهر بازی که البته موفق هم شدی من فکر میکنم امشب برای تو یکی از قشنگترین شبهای زندگیت بود پسرم البته به منو بابا هم خیلی خیلی خوش گذشت قربونت برم وقتی که میدیدیم تو با چه هیجانی دوست داری همه چیرو امتحان کنی نمیدونی چقدر خوشحال میشدیم   عزیز دلم تو شهربازی یه بازی موتور سواری بود که تو بیشتر از همه بازی کردی(7بار) و خیلی بازیشو دوست داشتی  ولی آخرش طبق عادت همیشه وقتی فهمیدی میخوایم بریم خونه بازم گریه کردی  ولی در کل شب خیلی خیلی خوبی بود پسرم آرزو ...
24 خرداد 1392

طاها جون مامان عاشقانه دوستت داره

پسر گلم , عزیز دلم , همه کسم الان یه دفعه با اینکه کنارم خوابیدی ولی احساس میکنم دلم برات خیلی تنگ شده خیلی دلم میخواد که بدونی چقدر دوستت دارم  پسرم میخوام بدونی اگه زندگی میکنم نفس میکشم و میخندم همه چیزم همه و همه به تو وبودن تو وشاد بودن تو  بستگی داره تو همه چیز منی تو دلیل زنده بودن من هستی. با اینکه الان هنوز خیلی کوچیک هستی ولی میدونم همه ئ عشق منو درک میکنی نمیدونی وقتی با این سن کم و لهجه بامزه به من میگی عاشقتم با تمام وجودم احساس میکنم خوشبخت ترین مادر دنیا هستم. پسرم شب و روز از خدا بخاطر تو و بخاطر اینکه این قدر منو دوست داشته که تورو به من بخشیده تشکر میکنم نمیدونم وقتی که این نوشته ها رو میخونی چند سالت شده &nbs...
7 خرداد 1392

طاها جون و اولین نقاشی

       سلام پسر گلم امروز صبح که از خواب بیدار شدی بعد از اینکه طبق معمول گفتی برات کارتون مورد علاقتو گذاشتم(باب اسفنجی) رفتی سراغ دفتر و خودکارت دوباره شروع کردی به خط خطی کردن و داشتی شعر چشم چشم دو ابرو رو میخوندی      که دیدم همینطور که داری میخونی واقعا داری چشم چشم دو ابرو میکشی نمیدونی پسرم چقدر هیجان زده شدم از خوشحالی زنگ زدم به بابا و بهش گفتم که پسرم با هوشترین پسر دنیاست     .عزیز دلم من و بابا مطمئن هستیم که تو حتما وقتی بزرگ بشی اگه تلاش کنی انسان خیلی موفقی میشی .به نظر ما تو باهوشترین پسر دنیا هستی عزیزم. از ته دلم از خدا میخوام که بهت کمک کنه تا بتونی به هرچیزی که توی زندگی میخوای برسی پسر گلم        ...
28 آذر 1391